شمارهٔ ۴۵۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد
نمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد
چه همت است ز جانبخشی فلک بر من
که چون تو آفت (جانرا) بلای جانم کرد
ز نرگس تو چگویم که تا سخن کردم
بعشوه کرد نگاهی که از زبانم کرد
ز شوق کعبه مقصود اینقدر رفتم
که خار باد بهاری در استخوانم کرد
اگرچه ریخت فلک خونم از سخن اهلی
خوشم که بر در او خاک آستانم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شوقی صحبت میکند که او را ناتوان و بیتاب کرده است. او به معشوق خود، که مانند آفتابی درخشان است، اشاره میکند و میگوید که هرچه تلاش کند، نمیتواند به او دست یابد. شاعر احساس میکند که بلای جانش شده و به زیبایی و جاذبه معشوقش اعتراف میکند. او در نهایت بیان میکند که با وجود تمام درد و رنجهایی که از عشق متحمل شده، خوشحال است که در آستان معشوق خود حضور دارد.