شمارهٔ ۴۸۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شد
عنان توسن عقلم ز دست بیرون شد
بیک نظاره دلم برد و مست خویشم کرد
چنانکه هیچ ندانم که حال دل چون شد
چو آن پری ز گل چهره برفکند نقاب
هزار همچو من از یک نظاره مجنون شد
ندانم از چمن کیست آنگل خندان
که همچو غنچه ز شوقش هزار دل خون شد
فغان که دمبدم آن نازپیشه چون مه نو
بحسن روز فزون ناز حسنش افزون شد
چه غم که سوخته جانی بباد شد خاکش
که همچو دره غبارش به چشم گردون شد
دلا، گدای نظر شو که زر پرست چو گنج
بخاک تیره فرو رفت اگرچه قارون شد
ز خار خار غم عشق ازین چمن اهلی
شهید نرگس مخمور و لعل میگون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تأثیر عمیق عشق و زیبایی معشوق بر دل و عقل خود سخن میگوید. او با توصیف چهره معشوق که همچون گل است و نگاهش که دلها را مجنون میکند، احساس خود را بیان میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی با وجود سوختن و رنج ناشی از عشق، زیبایی معشوق ارزشمندتر از همه چیز است. او در نهایت به اهمیت نگاهی به معشوق و دوری از دنیای مادی و زر اندوزی میپردازد. عشق و زیبایی از نظر شاعر اهمیت زیادی دارد و میتواند دلهای زیادی را تحت تأثیر قرار دهد.