نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گفتم که جان قربان کنم آن مه چو مهمان در رسد

جان خود کجا ماند دمی کآن آفت جان در رسد

صد جان بهر مویی رود بر باد اگر آن شاخ گل

در جمع سرمستان خود کاکل پریشان در رسد

ایمرغ جان خود نامه بر موقوف قاصد هم مشو

ترسم که تا قاصد رسد ناگاه فرمان در رسد

مارا گریبان گر درد از دست غم نبود عجب

جایی که سرمستی چنین دست و گریبان در رسد

چون سبزه باز از خرمی سر برزنم از خاک اگر

بر خاک آن سرو روان چون آب حیوان در رسد

چوگان زلف او سرم گو کرد، گو باش اینچنین

باشد که یکبار دگر این گو بچوگان در رسد

اهلی کجا دستش دهد گل چیدن از باغی چنین

باشد به خار راه او در باغ رضوان در رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و دلربایی معشوق خود اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که وقتی آن محبوب به سراغش بیاید، همه چیز برایش بی‌اهمیت خواهد شد. او از قیمت جان خود در برابر زیبایی معشوق سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که برای دیدن او هر مشکلی را تحمل خواهد کرد. شاعر همچنین به احساساتی چون سرمستی و غم اشاره می‌کند و در نهایت به آرزو می‌پردازد که بار دیگر بتواند به وصال معشوق برسد. به طور کلی، شعر نمایانگر عشق عمیق و زیبایی‌های آن است.