شمارهٔ ۶۰۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خوش روزگار وصل که ما را دویی نبود
تا روزگار بود بدین نیکویی نبود
در جان من تو بودی و من در دل توهم
من در تو محو و با تو نشان تویی نبود
خوش آنکه بود داروی درد دل از وصال
زخم فراق و زحمت بی دارویی نبود
بادام وار در تک یک پیرهن دو مغز
بودیم همچو یک تن و ما را دویی نبود
بود از کمان بخت گشاد دل ضعیف
صید مراد دل بقوی بازویی نبود
جادوی فتنه جوی دو چشم ترا نظر
پر فتنه با وجود چنان جادویی نبود
پیوند از آن گسست که با زلف هندویت
سر رشته وفا ز رگ هندویی نبود
اهلی که صید آهوی چشمت بمردمی است
هرگز شکار کس بکمان ابرویی نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و خوشی دوران وصال معشوق اشاره میکند و میگوید که در آن روزها هیچ تفاوتی بین خود و محبوبش وجود نداشت. او در دل محبوب و محبوب نیز در دل او بود و این پیوند روحی بسیار عمیق بود. شاعر به یاد میآورد که عشق درمان دردهای دل است و جدایی باعث زخم و رنج میشود. او زندگیاش را به بادام تشبیه میکند که دو مغز در یک پوست دارند و این نشاندهنده اتحاد عمیق آنهاست. سپس از نداشتن قدرت در برابر تقدیر و کمان بخت سخن میگوید و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند زیبایی و جادوی عشق را تحت تأثیر قرار دهد. در پایان، اشارهای به نداشتن وفا و مفهوم شکار در عشق دارد و میگوید که هیچ کس نمیتواند مانند او به زیبایی و جذابیت معشوق دست یابد.