نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذرد

بیار باده که کشتی بخشک کم گذرد

در آتش که منم همدمی کجا یابم

مگر صبا بمن از غایت کرم گذرد

وفا ز تنگ دهانان مجو که اینمعنی

حکایتی است که در عالم عدم گذرد

دلا، به نیک و بد دهر صبر کن کآخر

غم حبیب و جفای رقیب هم گذرد

قدم ز عالم هستی برون زدی اهلی

کجاست مرد رهی کز تو یکقدم گذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و تجربیات انسانی در مواجهه با غم و مصیبت می‌پردازد. شاعر از کشتی زندگی که در دریاهای غم دچار طوفان شده، صحبت می‌کند و از دوستانش می‌خواهد که باده‌ای بیاورند تا بهتر با این مشکلات کنار بیاید. او به وجود آتش درونش اشاره می‌کند و می‌گوید که امیدوار است نسیم محبت به او برسد. همچنین به وفا و دوستی که در دنیا کم است، اشاره کرده و تأکید می‌کند که باید صبر کرد، چرا که تمام دردها و سختی‌ها گذرا هستند. در پایان نیز از شخصی که از دنیای هستی دور شده می‌پرسد که آیا کسی هست که بتواند در این مسیر سخت قدمی فراتر برود.