شمارهٔ ۶۱۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
کس چون غم زلیخا یوسف ندیده داند؟
دست بریده حالش دست بریده داند
خسرو ندیده حرمان کی ذوق وصل یابد
قدر بلان شیرین تلخی چشیده داند
کی مرهم وصالی بخشد به سینه ریشان
مستی که چاک سینه جیب دریده داند
نا آشنای من کو نا دیده کرد دیده
گر بشنود فغانم هم ناشنیده داند
گستاخ پا نهادن نتوان بخاک کویت
کاین خاک راه اهلی نور دو دیده داند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و غم عاشقانه است. شاعر به این نکته اشاره میکند که تنها کسی که خود دچار غم و اندوه عشق شده، میتواند عمق این احساسات را درک کند. او به قصه زلیخا و یوسف اشاره میکند و میگوید که هیچکس غیر از عاشق نمیتواند تلخی جدایی و شیرینی وصال را بفهمد. همچنین به وضع دلbroken افراد میپردازد که فراموشنشدنی است و کسی که تجربه نکرده، نمیتواند به درستی این درد را درک کند. در نهایت، اشاره به دشواری ورود به دنیای محبوب دارد و اینکه فقط عاشق واقعی میتواند جایگاه و ارزش آن را بداند.