نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با من رقیب دون کسی از همدمی نشد

خود را خراب کردم و او آدمی نشد

از جان گسستم و نگسستم ز عهد تو

هرگز بنای عهد بدین محکمی نشد

شادی دهر اگر چه نیر زد بغم ولی

کسی در زمانه شاد هم از بیغمی نشد

ای پیر میفروش گدای توام که کس

محروم از در تو به بیدرهمی نشد

بوی نشاط بر دل اهلی نمیوزد

گویی نصیب اهل دلان خرمی نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به احساس تنهایی و ناامیدی خود اشاره می‌کند. او از این می‌گوید که هیچ رقیبی را در کنار خود نمی‌بیند و خود را به خاطر عشق خراب کرده است. او از پیمانی که با معشوق بسته، هرگز نتوانسته فاصله بگیرد و در عین حال از شادی‌ها نیز بی‌بهره مانده است. حتی در دنیای پر از غم، کسی به خوشحالی نمی‌رسد و هیچ‌کس از در او محروم نمانده است. در پایان نیز به این نکته اشاره می‌کند که بوی خوشی و نشاط به دل اهل دلان نمی‌رسد و به نظر می‌رسد که آنها از خوشی بی‌نصیبند.