نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جوش سودای غم دل پایم از جا می‌برد

شاقی آن شربت کرم فرما که سودا می‌برد

هرکه عاشق گشت همچون ذره از پستی برست

کار او را آفتاب عشق بالا می‌برد

بس که می‌گردم چو مجنون دور از آن چابک‌غزال

سیل اشک از خانه رخت من به صحرا می‌برد

گرچه خط و خال و زلفش هر یکی غارتگری‌ست

دل ز دست عاشقان آن چشم شهلا می‌برد

جان که باز آرد ز دست غمزه‌اش کآن شاهباز

می‌رباید دل ز دست خلق و در پا می‌برد

کشته شد اهلی ز عشق و دادش اینجا کس نداد

با شهیدان رخت خون‌آلوده اینجا می‌برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تأثیر آن بر دل و جان انسان‌هاست. شاعر از شدت غم و سودا در دلش شکایت می‌کند و به زیبایی‌های محبوب اشاره می‌کند که نه تنها دل او، بلکه دل‌های دیگر عاشقان را نیز می‌برد. او خود را چون مجنون می‌بیند که در پی معشوق می‌گردد و اشک‌هایش مانند سیلی به سوی صحرا جاری می‌شود. همچنین به قدرت جذابیت محبوب و تأثیر آن بر دیگران اشاره دارد، چرا که عشق می‌تواند دل‌ها را به همراه خود ببرد و انسان را از خود بی‌خود کند. شاعر با اشاره به بلای عشق و رنج آن، همچنین از وضعیت خود و دیگر عاشقان می‌گوید که در این مسیر با درد و سختی مواجه شده‌اند.