شمارهٔ ۷۸۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال آن لب می جان ناتوان سوزد
عجب میی که بلب نارسیده جان سوزد
تو آفتابی و عمریست کز نظر دوری
هنوز مهر توام مغز استخوان سوزد
اگر زمین و زمان سوزد آتش دوزخ
شرار آتش هجر تو بیش از آن سوزد
بسوخت هجر پسر جان پیر کنعان لیک
نه آنچنانکه مرا هجرت ای جوان سوزد
لب تو آتش مهری که در دلم افکند
چو شمع اگر بزبان آورم زبان سوزد
زهر کناره چو شمعت هزار عاشق هست
ولیک حسن تو پروانه از میان سوزد
از آن دهان بکنایت سخن کند اهلی
که گر صریح کند جان عاشقان سوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به توصیف درد و رنج ناشی از عشق و فراق میپردازد. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و ابراز میدارد که عشق او همچون آتش سوزاننده است. عاشق از دوری معشوق و تاثیر آن بر وجودش مینالد و میگوید که حتی ناراحتیهای دیگر نمیتوانند بهاندازه این درد سوزان باشد. او همچنین به زیبایی لبهای معشوق اشاره دارد که شعلهای از عشق را در دل او شعلهور کرده است و میگوید که اگر او حقیقت عشق را بیان کند، جان بسیاری سوزانده خواهد شد. در واقع، شاعر در این اشعار نشاندهندهی شدت عشق و تاثیر عمیق آن بر زندگی عاشق است.