شمارهٔ ۸۰۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به تاج عشق سر آدمی عزیز بود
اگرنه عشق بود آدمی چه چیز بود
تمیز خدمت اصحاب دل سگ آدم کرد
سگ است بهتر از آن کس که بی تمیز بود
به نوبت است درین بزم جام وصل دلا
اگر نصیب شود دولت تو نیز بود
چو ذره ظن مبر ای دل که پیش آن خورشید
هزار همچو تو را قدر یک پشیز بود
تو گر به اهلی بی زر نظر کنی لطف است
وگرنه هرکه تو بینی بزر عزیز بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از وداع یار و تأثیر آن بر خود میگوید. او از اشک و غم ناشی از جدایی مینالد و حسرت روزهای شاد را با یادآوری نشاط شب گذشته مقایسه میکند. عشق و جدایی چنان در دل او نقش بسته که حتی یاد باد و گل نیز برایش زجرآور شده است. در پایان، شاعر به غم و دلتنگی خود از دوری یار اشاره میکند و به دنبال یاد و آثار او میگردد.