شمارهٔ ۸۷۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مستم و در جوش می بینم دل مجنون خویش
آتشم ای گریه منشان تا بریزم خون خویش
گر نریزی جرعه یی در کام من چون دیگران
خنده یی در کار من کن از لب میگون خویش
جمعی از وصل تو شاد و جمعی از جام تو مست
من به محرومی چه سازم با دل محزون خویش
قامت سرو سهی گفتی قیامت میکند
آه اگر بینی خرام قامت موزون خویش
غیر عشق من که باشد همچو حسنت برقرار
هرچه بینی عاقبت میگردد از قانون خویش
تا بکی هنگامه گرم از قصه بیهوده ام
شرمسارم کردی از افسانه و افسون خویش
شب ز تاریکی هلاکم روز میسوزم چو شمع
سوختم اهلی ز بخت و طالع وارون خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به توصیف غم و شور عاشقانه میپردازد. شاعر احساس میکند که باید با غم عشق خود دست و پنجه نرم کند و از آن به عنوان درمانی برای درد دلش استفاده کند. او به عمق اشکهای عاشقان اشاره میکند و آن را آتشین میداند. شاعر از قبول خطر مرگ نمیهراسد و بر این باور است که عشق حقیقی او را از سایر امور دنیوی بیخبر کرده است. در پایان نیز اشاره میکند که عشق و وابستگی به معشوق، ارزش بیشتری از هر مقام و ثروتی دارد.