شمارهٔ ۸۷۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
غم پریشان سازم از مستی چو زلف پرخمش
تا پریشان تر شوم ز آشفتگیهای غمش
من طبیب عشقم و دانم دوای دل نکو
زخم دل هردم ز داغی تازه باید مرهمش
اشک گرم عاشقان هر قطره بحر آتشی است
بلکه باشد بحر آتش قطره یی از شبنمش
من نه آنمردم که ترسم از هلاک خویشتن
گر اجل سستی کند دامن بگیرم محکمش
هرکه دارد ساقیی چون او چکارش با مسیح
جرعه نوش است آفتاب ما مسیح مریمش
مست سودای توام از فکر عالم بیخبر
کی بود مجنون سر و سودای کار عالمش
هرکه چون اهلی سگ کوی پری رویی نشد
گر ملک باشد که صاحبدل نخواند آدمش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از معشوق میخواهد که با دیدهای مهربان و بخششگر به او بنگرد و دردهایش را نادیده بگیرد. او از زیبایی گل و زشتی خار صحبت میکند و تأکید میکند که نیکی و ناپاکی را باید فراموش کرد. شاعر با زبان احساس، اشکهایش را بیان میکند و از معشوق میخواهد که گناهانش را ببخشد. همچنین به اهمیت عشق و خوشی در زندگی میپردازد و به میخانه و باده اشاره میکند که باید از آنها لذت برد و غم را فراموش کرد. در نهایت، او بر لزوم استقامت و قدرت در عشق تأکید میکند و خواستار انسانیبودن و عشق ورزیدن است.