شمارهٔ ۸۷۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو مه بمهر فلک شهره در جهان کم باش
به نور معنی خود آفتاب عالم باش
قبای اطلس گل زود میرود بر باد
بخلعت ابدی همچو سرو خرم باش
بهست و نیست چرا غم خورد کسی ساقی
بجان دوست که تا باده هست بیغم باش
بکنج میکده بنشین چو جام جم با تست
بصد شکوه فریدون و حشمت جم باش
حکایتی که ز فرهاد و بیستون گویند
کنایت است که در کار خویش محکم باش
چو خار راه مسیحاست سوزنی در عشق
مجرد از دو جهان چون مسیح مریم باش
بهشت عدن نیز زد به گفتگو اهلی
رقیب اگر نشود آدمی تو آدم باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شنونده توصیه میکند که از وصل و عشق خود لذت ببرد و نگران نباشد. او بر اهمیت گذر عمر تأکید میکند و از شنونده میخواهد که از تلخی مرگ غافل نشود و به شادی و میگساری بپردازد. همچنین، شاعر به شنونده یادآوری میکند که ارزش خودش را بشناسد و در جمع نابینایان نرود، زیرا اهل نظر او را میشناسند. همچنین، هشدار میدهد که از آلودگی دیگران خود را دور نگه دارد و به خود احترام بگذارد. در نهایت، شاعر با استفاده از تصویر خاک و گل، بر لزوم حفظ صلاحیت و طهارت فردی تأکید میکند.