شمارهٔ ۹۰۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چند سوزیم ز داغ دل بیحاصل خویش
آه ازین داغ دل و وای ز دست دل خویش
هرکه در دست غمم دید بدین سوختگی
گفت بازآمده مجنون سوی سرمنزل خویش
میگدازد همه شب همنفسم شمع صفت
بسکه از آتش دل گرم کنم محفل خویش
دانه مهر ز آب و گل یاران ندمید
جای این دانه ندیدم بجز آب و گل خویش
اینچنین صید صفت کشته که اهلی افتاد
وه که بر گیردش از خاک مگر قاتل خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و درد عاطفی خود سخن میگوید. او به زیبایی و بلندای ابروی محبوبش اشاره میکند که باعث میشود هیچکس به او دسترسی پیدا نکند. شاعر احساس میکند که در خاک و خون افتاده و از ترس ننگ و تهمت از عشق خود فاصله میگیرد. او میخواهد در کنار محبوبش باشد، اما ترس از اینکه عشقش باعث درد او شود، او را میترساند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که بهتر است سکوت کند تا عشقش آسیب نبیند و خود را به بوی خوش محبوب خود میسپارد. شعر به نوعی نمایانگر حسرت و عشق عمیق است که شاعر نسبت به محبوبش دارد.