شمارهٔ ۹۰۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا شسته شد ز شیر لب روح پرورش
هیچ از دهان کس نشد آلوده شکرش
آن شاخ گل که نخل مرادیست این زمان
جز باد صبح کس نگرفته است در برش
آه از بتی که چشم اگر برمنش فتد
هرگز نمی فتد ز حیا چشم دیگرش
گر لوح سینه پاک نسازم ز نقش غیر
نتوان که همچو آینه باشم برابرش
آهن رباست خاطر اهلی بجذب مهر
هرچند از آهن است دل سخت دلبرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و عشق خود اشاره میکند. او خود را به جای کوهکنی تصور میکند که نتوانسته از عشق شیرین خود فاصله بگیرد و به همین دلیل، به پای خود آسیب زده است. شاعر در حسرت این است که ای کاش میتوانست کوه را با آهی بلند جابهجا کند. او به معشوقش اشاره میکند و میگوید که اگر چه در آتش عشق میسوزد، اما هیچ احساسی از خود نخواهد داشت و فقط به یاد او خواهد بود. او از خجالت و ناراحتی ناشی از دوری معشوقش صحبت میکند و تشبیهاتی از سوز و سردی عاشقانه را بیان میکند، مختصری از حال و هوای عاشقانه و درد جدایی را به تصویر میکشد.