شمارهٔ ۹۹۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم
کی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم
گرچه ناز تو مرا جامه تن کرد قبا
کشته ناز تو ای سرو قباپوش شوم
نالم از درد و زین ناله چو سودی نبود
گریه زار کنم آخر و خاموش شوم
بس که شیرینی گفتار تو هوشم بربود
نشوم پند کسی گر همه تن گوش شوم
اینکه چون اهلی دلسوخته نالم زانست
که مبادا ز ضمیر تو فراموش شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و عذاب ناشی از آن سخن میگوید. او به شدت به معشوق خود وابسته است و دلش از شوق و دردش آتش میزند. شاعر از وضعیت خود در دلتنگی و عذاب ناشی از جدایی شکایت میکند و به چرخ فلک و بیرحمی آن اشاره دارد. او با استفاده از تصاویر طبیعی و استعارههای قوی، احساسات عمیق خود را بیان میکند؛ مثل اینکه اگر حتا به جهنم برود، اشکهایش به شکل سیلابی جیحون را شکل خواهد داد. در نهایت، او به حسرت و رنجی که از جوانی و عشق خود به معشوقش میکشد، اشاره دارد و از اینکه بر کدامین مصیبت باید ناله کند، نگران است. عاشقانه و درد کشیده، شاعر خواستههای خود را با شور و شوق بیان میکند.