شمارهٔ ۳۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بزرگوار خدایا من آن تهیدستم
که خجلتم نگذارد که سر بر آرم هیچ
بخوشه چینی ام از خرمن کرم بنواز
که من نکاشته ام تخم و گر بکارم هیچ
بزیر بار گنه مانده ام ببدکاری
ز کار و بار چه پرسی که کار و بارم هیچ
بخاندان محمد که از محبتشان
متاع هر دو جهان را نمی شمارم هیچ
بجز محبت اینخاندان مپرس از من
که جز محبت این خاندان ندارم هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به وضعیتی از درماندگی و توبه از گناهان خود اشاره میکند. او خود را تهیدست و خجل میداند و از خداوند درخواست کمک و محبت دارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که نمیتواند خود را به خاطر گناهانش به بزرگایی برساند و خود را از درخت محبت خاندان پیامبر جدا نمیداند. او تنها در محبت آن خاندان به سر میبرد و ارزش واقعی را در همین محبت میبیند.