شمارهٔ ۸۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
حال درویش خسته باز مپرس
غم دیرینه بازگو چکنم
بسخن گر شوی صلاح اندیش
چون نباشی سخن شنو چکنم
چون فلک آتشم بخرمن زد
فکر کشت و غم درو چکنم
نیست در دست من چو سیم و زری
دل بکار جهان گرو چکنم
من که در عالمم جوی نبود
همه عالم به نیم جو چکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، درویش از بیفایده بودن صحبت درباره غمها و مشکلاتش میگوید. او احساس خستگی و ناامیدی دارد و میپرسد که چه سودی دارد اگر دیگران از او بپرسند که حالش چگونه است. او اشاره میکند که در حالتی که کسی گوش به سخنش ندارد یا به او اهمیت نمیدهد، نمیتواند در مورد مشکلاتش صحبت کند. همچنین، بر این نکته تأکید میکند که در دنیای پر از رنج و درد، چیز زیادی در دست ندارد و نمیتواند تغییر زیادی در اوضاع ایجاد کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که همه چیز در دنیا به اندازهی زیادی کم ارزش است و او احساس تنهایی و بیتوجهی میکند.