شمارهٔ ۹۹ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
تو چه گوئی ار بپرسم ز لب شکرفشانش
ز چه داد زهر ما را، چه بود جوابش، آتش
ز دلم گرفت نسخت مگر آن دهان تنگش
چو ندید کس دهانش به چه میدهد نشانش
ز میانش ار بیابم بخرم به جان کناری
که مرا تو مردمی کن خبری ده از میانش
سحری ز باغ حسنش نفسی زدم ز حیرت
گل و باد و سرو، ترسم که رسد بسی زیانش
من تنگدل که هستم ز غمش فراخ روزی
دل تاب خورده دارم به کمند دلستانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیبایی و جذابیت یک معشوق سخن میگوید و به احساسات خود نسبت به او اشاره میکند. وی از لبی شیرین و جذاب صحبت میکند که همچون زهر ماری است و گویی به اشتیاق او آتش میزند. در دل او دلتنگی وجود دارد و به دنبال نشانههایی از معشوقش است. شاعر به زیباییهای طبیعی اشاره میکند و میترسد که این زیباییها، او را به درد و رنجی بدل کنند. در نهایت، او خود را دلتنگ و بیتاب از دوری معشوق مییابد و امیدوار است که به او نزدیکتر شود.