نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۱ امیر معزی

امیر معزی نیشابوری / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسار

مفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار

تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیر

زال زر باز آمد و سر برکشید از کوهسار

تا وشق پوشان باغ از یکدیگر گشتند دور

در هوا هست از سیه پوشان قطار اندر قطار

چیست این باد خزان‌ کز باغها و راغها

بسترد آسیب و آشوبش همه رنگ و نگار

گشت دست یاسمین زاسیب او بی‌دستبند

گشت گوش ارغوان زآشوب او بی گوشوار

اندر آمد ماه مهر و در ترازو رفت مهر

تا چو تیر و چون ترازو راست شد لیل و نهار

دانهٔ نارست سرخ و روی آبی هست زرد

ای عجب‌ گویی به عمدا خون آبی خورد نار

در طبایع نیست مروارید را اصل از شَبَه

پس چرا ابر شبه رنگ است مروارید بار

شُست پنداری رخ آبی به آب زعفران

تا چو دست زعفران آلوده شد برگ چنار

باغها بینم همی پر زنگیان پای‌کوب

چهره اندوده به قیر و جامه آلوده به قار

تاکه در رقص آمدند این پای کوبان خزان

سازها کردند پنهان مطربان نوبهار

مهرگان باز آمد و بر دشت لشکرگاه زد

گنج خواه آمد که او هست از فریدون یادگار

خواست افریدون ز شاهان گنج و آنگه مهرگان

گنج فروردین همی خواهد ز باغ‌ و جویبار

بندگان مهربان از بهر جشن مهرگان

تحفه‌ها آرند پیش خسروان روزگار

گرچه دریا عاجزست از آمدن بر دست ابر

رشتهٔ لولو فرستد پیش تخت شهریار

شاه گیتی ارسلان ارغو که چون الب ارسلان

هست بر شاهان‌ گیتی کامران و کامکار

سایهٔ یزدانْشْ خوان او را که کر خوانی سزاست

زآنکه هست او سایهٔ یزدان و خورشید تبار

کیست چون او گاه بزم افروختن خورشیدوش

کیست چون او گاه بزم آراستن جمشیدوار

تخت شاهی را به بزم اندر چنو باید ملک

اسب دولت‌ را به ‌رزم اندر چنو باید سوار

هست از این سرو جوان پیر و جوان را ایمنی

یارب این سرو جوان را داری اندر زینهار

از نژاد و گوهر سلجوقیان پیدا شدست

طلعت او را همی‌ کردست‌ گیتی انتظار

طلعت او از سعادت داد گیتی را نشان

راست پنداری سعادت پروریدش درکنار

کار او عدل است و آشوب از جهان برداشتن

وین دو باید شاه را تا ملک او گیرد قرار

بخت خندد هر زمان بر دشمنان دولتش

دشمنان دولتش زین غم همی‌ گریند زار

عقل و فضل از خدمتش خیزد که مردم را همی

زان بود تهذیب لفظ و زین بود ترتیب‌ کار

دولت او نیست چون جسمانیان صورت پذیر

لیکن اندر شرق و غرب آثار او هست آشکار

گر پذیرد دولت او صورت جسمانیان

شرق‌ گیرد در یمین و غرب ‌گیرد در یسار

ای جهانداری که تا محشر وفادار تواند

هفت ‌کوکب در مسیر و هفت‌ گردون در مدار

با کمر نوشین روانی با کله کیخسروی

با کمان افراسیابی با کمند اسفندیار

بر سرین گور و چشم آهو اندر شعرها

شاعران گویند معنی‌ها چو در شاهوار

زان شرف‌ کز تیر و از تیغت همی یابند زخم

آهوان بر چشم و گوران بر سرین روزشکار

مار کردارست شمشیرت که زهر جانگزای

در سر شمشیر توست و در بن دندان مار

زیر حکم تو خراسان چون حصاری محکم است

سایهٔ فرمان تو چون خندقی‌ گرد حصار

اصلش از عدل تو و دیوارش از شمشیر توست

اینت‌ دیوار بلند و آنت اصلی استوار

نصرت تو بر دلیران جهان پوشیده نیست

آزمودستند در نصرت تو را سالی سه چار

آنچه دیدند از تو خصمان اعتبار عالم است

وای بر قومی‌ که نگشایند چشم اعتبار

آفتاب ایزد هزار افزون توانست آفرید

چون یکی بس بود عالم را چه معنی از هزار

چون تو بسیاری توانست آفرید اندر جهان

چون تو بس بودی جهانرا بر یکی‌ کرد اقتصار

تا بود ریگ بیابان‌ گرم در ماه تموز

تا بود برگ درختان سبز در فصل بهار

باد چون ریگ بیابان نعمت تو بی‌قیاس

باد چون برگ درختان لشگر تو بی‌شمار

بستهٔ پیمان تو لشکرکشان نامور

بندهٔ فرمان تو گردنکشان نامدار

بر تو هم جشن عرب میمون و هم جشن عجم

وز رسومت هم عرب را هم عجم را افتخار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به توصیف خزان و تغییرات طبیعت و همچنین بزرگی پادشاهی می‌پردازد. در آن به جشن مهرگان و نمادهای قوت و عدالت پادشاه اشاره می‌شود. شاعر از زیبایی‌های طبیعت مثل یاسمن، ارغوان و زعفران صحبت کرده و همچنین به بسیجی بودن دلیران و دوستی و یاری بین ملت‌ها پرداخته است. پادشاه در این شعر به عنوان کسی معرفی می‌شود که به برقراری عدالت و آرامش در کشور کمک می‌کند و قدرت و بزرگی او در افسانه‌های کهن نیز یاد شده است. در نهایت، جشن‌های مختلف و احترام به فرهنگ و سنت‌ها در دو سوی قومیت‌ها (عرب و عجم) نیز به چشم می‌خورد.