نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۳ امیر معزی

امیر معزی نیشابوری / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا که جز یزدان به عالم در نباشد کردگار

جزملک سلطان به‌ گیتی در نباشد شهریار

از جلال او همی دولت بماند جاودان

وز جمال او همی ملت بماند پایدار

همچنان چون خاتم پیغمبران پیغمبرست

خاتم شاهان آفاق است شاه روزگار

گر نبودی اختیار اندر خور شاه جهان

ایزد او را از شهنشاهان نکردی اختیار

ور نبودی ذوالفقار اندر خور دست علی

نامدی از آسمان هرگز علی را ذوالفقار

ای شهنشاهی که هستی ملک را صاحبقران

ای خداوندی‌که هستی بخت را آموزگار

مرغ‌ را عدل تو دارد ایمن اندر آشیان

شیر را تیغ تو دارد عاجز اندر مرغزار

از مصافت تیره گردد روی گردون روز جنگ

از سپاهت خسته‌گردد پشت ماهی روزگار

گر بخواهی روز بار اندر فلک بندی سکون

ور بخواهی روز جنگ اندر مدر بندی مدار

شیرمردان را دل اندر طاعت آری روز جنگ

نامداران را سر اندر خدمت آری روز بار

تو چو خورشیدی و عدل توست نوری بی‌ستم

تو چو دریایی‌ و موج توست دُرّ شاهوار

هیچ‌کس دیدست خورشیدی که او بندد کمر

هیچکس دیدست دریایی‌ که او باشد سوار

قصهٔ اسفندیار و رستم اکنون بیهده است

زانکه بیجانند و تنشان در زمین دارد قرار

پیش ایوان تو هر روزی زمین بوسه دهند

صد هزاران رستم و سیصد هزار اسفندیار

گر به‌ بیداری ببیند تیغ تو فغفور چین

هر شبی‌گوید به خواب اندر که شاها زینهار

دشمن تو گر حصاری سازد از پولاد و سنگ

باره‌ و بنیاد آن هرگز نباشد استوار

با قضای بد همی ماند سر شمشیر تو

چون قضای بد بیاید سودکی دارد حصار

ای جهانداری که تا ایزد بناکرد این جهان

بود فرمان تو را ملک جهان در انتظار

بر مراد توست‌ کار از کارزار آسوده باش

دولت باقی همی بهتر شناسد کارزار

تو به تخت پادشاهی بر همی‌گیری قدح

بخت تو گرد جهان دشمن همی‌ گیرد شکار

بندگان را هست کعبه درگه میمون تو

خدمت تو هست واجب همچو حج‌ کردگار

بندهٔ مخلص معزی بادیه بگذاشته است

بر در کعبه همی خدمت نماید بنده وار

من رهی از آفرین و مدح توگویم سخن

تا بماند راویان و مطربان را یادگار

بخت من‌ گردد جوان چون تو مرا گویی بیا

طبع من بارد گهر چون تو مرا گویی بیار

تا بود گردون گردان هفت و سیارات هفت

تا بود عنصر چهار و گردش ‌گیتی چهار

ماه بادت زیر دست و مهر بادت زیر مهر

سعد بادت همنشین و بخت بادت پیشکار

از شهنشاهان تو داری نام و کام و مال و ملک

نام جوی و کام یاب و مال بخش و ملک دار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن از شعرای فارسی به ستایش یزدان، شاه و عدالت می‌پردازد. شاعر به قدرت و جلال خداوند اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها خداوند، خالق جهان است و فقط اوست که دولت و ملت را پایدار می‌سازد. او شاهان را با خاتم پیغمبران و علی (ع) با ذوالفقار مقایسه می‌کند و می‌گوید که اگر خداوند اراده نکرده بود، قدرتی به کسی نمی‌داد. شاعر از عدالت شاه سخن می‌گوید و آن را همانند نور خورشید و دریای بزرگ می‌داند که هیچ‌کس نمی‌تواند بر آن غلبه کند. او به داستان‌های اسفندیار و رستم اشاره می‌کند و می‌گوید که آن‌ها از میان رفته‌اند و پیشگاه شاه، پذیرای بوسه هزاران رستم و اسفندیار است. در ادامه، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که قدرت شاه و فرمانروایی او در انتظار قضا و قدر الهی است و بدست‌گیری او از کارزار، امنیت و بخت را به ارمغان می‌آورد. او به تمایل خود برای خدمت به شاه و از خداوند طلب توفیق می‌کند و آرزو می‌کند که همیشه کام یاب باشد. در نهایت، شاعر خواهان نعمت و بخت خوب برای خود و شاه است و به تعدادی از ویژگی‌های خوشی و کامیابی اشاره می‌کند.