غزل شمارهٔ ۱۱۲ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
نه در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند
چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند
اگر زمانه بخواهد که با توام بنشاند
زمن مپرس که بیمن زمانه چون گذرانی
از آن بپرس که بر من زمانه میگذراند
مرا مگوی ز رویم چه غم رسیده به رویت
رسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند
دلی ببرد که یک لحظه باز مینفرستد
غمی بداد که یک ذره باز مینستاند
مرا به دست تو چون عشق باز داد وفا کن
جفا مکن که همیشه جهان چنین بنماند
ببرد حلقهٔ زلفت دلم نهان زد و چشمت
چنانکه بانگ برآمد که این که کرد و که داند
به غمزه چشم تو گفتش که گر تو داری ورنه
من این ندانم و دانم به کارهای تو ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسی عمیق از عشق و فراق است. شاعر در آن میگوید که نه در کنار محبوب بودن و نه در دوری از او، نمیتواند به آرامش برسد. او به اندیشهاش از زمانه میپردازد و میگوید که بدون معشوق، زمان برایش به کندی میگذرد. همچنین اشاره میکند که غم و مصیبتهایی که به او رسیده، به اندازهای است که او نمیتواند آنها را تحمل کند. شاعر از معشوق میخواهد که وفا کند و جفا نکند، زیرا دنیا همواره در حال تغییر است. در نهایت، او به زیبایی و جاذبههای معشوق اشاره میکند که دلش را جذب کرده و میگوید که از اعمال محبوبش حیران است.