نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۴ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

وصلت به آبِ دیده میسر نمی‌شود

دستم به حیله‌هایِ دگر درنمی‌شود

هرچند گردِ پای و سرِ دل برآمدم

هیچم حدیثِ هجرِ تو در سر نمی‌شود

دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان

یک ذره‌ش آرزویِ تو کمتر نمی‌شود

با آنکه کس به شادیِ من نیست در غمت

زین یک متاعم این همه درخور نمی‌شود

گفتم که: کارم از غمِ عشقت به جان رسید

گفتی: مرا حدیثِ تو باور نمی‌شود

جانا از این حدیث تو را خود فراغتی‌ست

گر باورت همی شود و گر نمی‌شود

گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود

کارت ز بی‌زری‌ست که چون زر نمی‌شود

منت خدای را که ز اقبالِ مجدِ دین

رویم از این سخن به عرق تر نمی‌شود

در هیچ مجلسی نبوَد تا چو انوری

یک شاعر و دو و سه توانگر نمی‌شود

چندان که از زمانت برآید بگیر نقد

در خاوران نی‌ام که میسر نمی‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد درد و عشق و جدایی است. شاعر ابراز می‌کند که دستش به هیچگونه تدبیری برای رفع جدایی نمی‌رسد و به شدت در غم عشق دچار مشکل است. با وجود اینکه مواردی در اطرافش اتفاق می‌افتد، آرزوی معشوقش هرگز کاهش نمی‌یابد. شاعر از اینکه کسی در شادی‌اش نیست، می‌گوید ولی در عوض، به خاطر غم عشقش، آزارش بسیار بیشتر است. او به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه در چهره‌اش از غم عشقش نشانه‌ای دیده نمی‌شود، اما درونش به شدت داغان شده است. در نهایت، او از خداوند شکر می‌کند که روزگارش به گونه‌ای سپری می‌شود که سنگینی غم عشق بر دوشش بیشتر نگردد.