نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۹ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

غارتِ عشقت به دل و جان رسید

آب ز دامن به گریبان رسید

جان و دلی داشتم از چیزها

نوبتِ آن نیز به پایان رسید

گفتم: جانی به سر آید مرا

عشقِ تو آخر به سرِ آن رسید

با تو چه سازم که چو افغان کنم

زان چه به من در غمِ هجران رسید

بشنوی افغانم و گویی به طنز:

کارِ فلان زود به افغان رسید

رقعه‌یِ دردم ز تو بیچاره‌وار

نیم‌شبان دوش به کیوان رسید

گر تو تویی زود که خواهند گفت:

سوزِ فلان در تنِ بهمان رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عواطف عمیق و درد ناشی از عشق و جدایی است. شاعر احساس می‌کند که عشق او به حدی عمیق و ویرانگر است که جان و دلش را تحت تأثیر قرار داده است. او به یاد می‌آورد که چگونه جدایی و غم عشق به او آسیب رسانده و حالا که به پایان رسیده، تنها حسرت و اندوه برایش مانده است. شاعر بیان می‌کند که هیچ راهی برای التیام زخم‌هایش وجود ندارد و در سکوت شب، اندوهش به او یادآوری می‌شود. در نهایت، او از درد و سوزش عشق خود صحبت می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که دیگران هم از این وضع او آگاه شده‌اند.