غزل شمارهٔ ۱۸۷ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
آخر در زهد و توبه دربستم
وز بند قبول آن و این رستم
بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم
وز بادهٔ ناب توبه بشکستم
با آن بت کمزن مقامر دل
در کنج قمارخانه بنشستم
چون نوبت حسن پنج کرد آن بت
زنار چهارگانه بربستم
از رخصت عشق رخنهای جستم
وز عادت مادر و پدر جستم
چون پای بلا به جور بگشادم
بیباده مباد یک نفس دستم
در بتکده گاه موئمن گبرم
در مصطبه گاه عاقل مستم
دستم ز زبان خصم کوته شد
کامروز چنان که گویدم هستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از مرحلهای از زندگیاش سخن میگوید که به دنبال زهد و توبه بوده، اما از آن بازگشته و به لذتهای دنيوی روی آورده است. او در ابتدا توبه کرده و از بندهای این دنیا جدا شده بود، اما سپس به جایی میرسد که از توبه خود میکاهد و به قمارخانه میرود. او با عشق به معشوقهاش، از قوانین و عادات خانوادگی خود فرار میکند و به شوق عشق، از بلاها و مشکلات رهایی مییابد. شاعر در نهایت به حالتی میرسد که نه تنها در بزم معشوق غرق شده، بلکه به همان زندگی ای که روزی آن را ترک کرده بود، بازگشته است.در اینجا او از دستانش و آنچه از زبانش میگذرد صحبت میکند و تصریح میکند که اکنون همانطور که هست، زندگی میکند.