نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۱ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم

دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من

در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا

چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد

صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ما کم همی رسی

حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد

معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عذابی که به خاطر عشق به محبوبش متحمل می‌شود، سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که از درد و رنج ناشی از عشقش به جانان خود به شدت رنجور شده و به هیچ درمانی نمی‌رسد. او در این راه بی‌پایان و پر از غم، به دلیل نداشتن صبر و توان، نمی‌تواند به هدفش برسد. عشق و محبتش او را به جایی نمی‌رساند و هرچقدر هم که تلاش کند، به محبوبش دست نمی‌یابد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که همسرش او را به خاطر حرمت دوست می‌داند، اما او به دلیل دوری از محبوبش احساس محرومیت می‌کند. در نهایت، او به تسلیم در برابر عشق اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که اگر نتواند به محبوب خدمت کند، عذری ندارد.