غزل شمارهٔ ۲۳۱ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
روز دو از عشق پشیمان شوم
توبه کنم باز و به سامان شوم
باز به یک وسوسهٔ دیو عشق
بار دگر با سر دیوان شوم
بس که ز عشق تو اگر من منم
گبر شوم باز و مسلمان شوم
بلعجبی جان من از سر بنه
کانچه کنی من به سر آن شوم
دوست تویی کاج بدانستمی
کز تو به پیش که به افغان شوم
من تو نگشتم که به هر خردهای
گه به فلان گاه به بهمان شوم
از بن دندان بکشم جور تو
بو که ترا بر سر دندان شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات متناقض و پیچیدهای را درباره عشق بیان میکند. او از پشیمانی خود در عشق سخن میگوید و به توبه و بازگشت به حالت عادی فکر میکند، اما هر بار که با وسوسه عشق مواجه میشود، دوباره دیوانهوار به عشق غرق میشود. شاعر به تضاد میان هویت خود و تأثیرات عشق اشاره میکند و به طور مداوم در حال تغییر و تحول است. او در نهایت به جاذبهای که معشوق بر او دارد اعتراف میکند و میگوید که حتی اگر بخواهد، نمیتواند از این عشق خلاص شود.