غزل شمارهٔ ۲۹۶ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتن
جانا اگر به جانت بیابم گران نباشی
جانم مباد اگر به عزیزی چو جان نباشی
هان تا قیاس کار خود از دیگران نگیری
کار تو دیگرست تو چون دیگران نباشی
عشقت به دل خریدم و حقا که سود کردم
جانم به غم بخر که تو هم بر زیان نباشی
چون من شمار هیچ بد و نیک برنگیرم
از کارهای خویش که تو در میان نباشی
ای در میان کار کشیده به یک رهم را
واجب چنان کند که چنین بر کران نباشی
جز هجر تو به گرد جهان داستان نباشد
با دوستان به وصل چو همداستان نباشی
گویی که جز به جان و جان یار کس نباشم
جانا به هرچه باشی جز رایگان نباشی
بخرید انوریت به جان و جهان به شرطی
کز وی نهان و دور چو جان و جهان نباشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود میگوید که اگر وجودش برای او ارزشمند نباشد، جانش را نمیفروشد. او تأکید میکند که عشقش منحصر به فرد است و هیچ کس را با معشوقش مقایسه نمیکند. شاعر به عشقش بها میدهد و میگوید که او باید به همان اندازه اهمیت داشته باشد. او همچنین بیان میکند که غمش را به جانش میخرد و تأکید میکند که تنها داستان زندگیاش در غیاب معشوقش معنا ندارد و در کنار دوستانش نیز نمیتواند شاد باشد مگر آنکه معشوقش در کنار او باشد. در نهایت، شاعرخواستهاش این است که عشق و جانش را برای معشوقش فدای کند و به نوعی بیان میکند که هیچ چیز جز عشق واقعی این معشوق برایش ارزش ندارد.