غزل شمارهٔ ۲۹۴ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
الحق نه دروغ محتشم یاری
نازت بکشم که جان آن داری
ناز چو تویی توان کشید ای جان
با این همه چابکی و عیاری
با روی تو در تفکرم کایزد
از رحمتت آفرید پنداری
در عشق تو گردنان گردون را
گردن ننهم همی ز جباری
گر سر به فلک برم روا باشد
چون سر به کسی چو من فرود آری
چون عاشق زار تو شدم باری
از من مستان به خیره بیزاری
مفروش مرا چو کردم ای دلبر
غمهای ترا به جان خریداری
نگذارمت ار به جان رسد کارم
تا بیسببی مرا تو نگذاری
گر برگردم نه انوری باشم
از تو بدو صد ملامت و خواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق خود سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او ابراز میکند. او با بیان ناز و کرشمههای معشوق، به شدت تحت تاثیر احساساتش قرار دارد و میگوید که این عشق او را به حدی میکشاند که حتی گردنکشی زمان و فضا را نیز فراموش میکند. شاعر به تحیر و شگفتی خود از زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی اگر به اوج آسمان برود، باز هم اگر معشوق سر برزمین بگذارد، تمامی چیزها را رها میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که او را رها نکند و میگوید بدون او زندگیاش به غم و اندوه تبدیل میشود.