نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۸ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر جان و دل به دست غم تو ندادمی

پای نشاط بر سر گردون نهادمی

گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا

این کارهای بستهٔ خود برگشادمی

ور بر سرم نبشته نبودی قضای تو

شهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی

واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای تو

ای کاش ساعتی به جمال تو شادمی

گر بی‌تو خواست بود مرا عمر کاجکی

هرگز نبودمی و ز مادر نزادمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. او می‌گوید که اگر عشق یا غم معشوق را به دل نمی‌نهاد، همچنان به دنبال شادی می‌رفت. او به زلف معشوق اشاره می‌کند که اگر این زلف هیچ نگرانی‌ای برای او نداشت، مشکلات را حل می‌کرد. شاعر همچنین به تقدیر اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر تقدیر غیر از این بود، او هرگز در چنین حالتی قرار نمی‌گرفت. در نهایت، او آرزو می‌کند که یک لحظه در کنار معشوق خوشحال باشد و اذعان می‌کند که بدون او زندگی‌اش ارزشی ندارد و حتی نمی‌تواند از مادر به دنیا آمده باشد.