غزل شمارهٔ ۳۰۱ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بس راحتی ندارم باری ز زندگانی
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی
وی یار ناموافق آخر تو با که مانی
جانی خراب کردم در آرزوی رویت
روزم سیاه کردی دردا که میندانی
گفتی ز رفتن آمد آنکه بدی برویت
بایست طیرهرویی رو جان که ننگ جانی
عمری به باد دادم اندر پی وصالت
تا خود چهگونه باشد احوال این جهانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات احساس ناکامی و ناامیدی خود را از سرنوشت و یاری که ندارد، بیان میکند. او میگوید که زندگی برایش راحتی نداشته و بختش مساعد نیست. شاعر به محبوب خود اشاره میکند و از او میپرسد که چگونه با کسی که به او ناپسند است، باقی خواهد ماند. او از درد و رنجی که برای دیدن محبوبش کشیده، سخن میگوید و بیان میکند که عمرش را در آرزوی وصال او هدر داده است، بدون اینکه بداند سرنوشت او چگونه خواهد بود.