غزل شمارهٔ ۴۸ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مکن ای دل که عشق کار تو نیست
بار خود را ببر که بار تو نیست
مردی از عشق و در غم دگری
گرچه این هم به اختیار تو نیست
دیده راز تو فاش کرد ازآنک
دیده در عشق رازدار تو نیست
نوبهار آمد و جهان بشکفت
زان ترا چه چو نوبهار تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی و عاشقانه پرداخته و به دل میگوید که عشق کار او نیست و باید بار خود را به دوش بکشد؛ زیرا عشق، در نهایت، چیزی فراتر از اختیار اوست. همچنین اشاره میکند که رازهای دل او به طور ناخواسته فاش میشود و در عشق، هیچ چیز پنهان نیست. با آمدن بهار و شکوفایی جهان، از دل میپرسد که اگر عشقش به حقیقی بودن بهار نیست، چه ارزشی دارد.