غزل شمارهٔ ۷۹ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد
دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد
در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است
که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد
خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه
که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد
از خم زلف تو سامان رهایی نبود
هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد
عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم
کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد
برد از خدمت سلطانم از آن میترسم
که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ جذابیت و تأثیر عمیق زلف معشوق بر دل شاعر است. شاعر از زلف معشوق به عنوان عاملی یاد میکند که جان و دل او را میبرد و باعث میشود که او به شدت متوجه عشق و وابستگیاش شود. او به نوعی احساس ناتوانی در برابر زیبایی معشوق دارد و میترسد که این عشق و دلبستگی، ایمان و ارتباطش با خدا را تحت تأثیر قرار دهد. در کل، شعر به تمایل و تسلط عشق بر دل انسان و ترس از عواقب آن میپردازد.