غزل شمارهٔ ۸ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و نالههای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که به جز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بودهای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و جدایی سخن میگوید و ابراز میکند که عشق محبوبش به او درد و رنجی عمیق بخشیده است. او از اینکه محبوبش از حال و روز او بیخبر است، دردخور و غمگین است و احساس میکند که روزگار به او بد کرده است. شاعر به یاد روزهایی میافتد که محبوب در کنار او بوده و حالا تنها خاطرات و غم عشق باقی مانده است. او تأکید میکند که غم محبوبش تنها دلیل رنج او شده و قضا و قدر در این وضعیتی که برایش پیش آمده، دخیل است.