شمارهٔ ۸ - در آسمان به هدف تیر یک دعا نرسد عارف قزوینی
عارف قزوینی / نامه ها و اشعار متفرقه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد
به داد آنکه تو راندی ز خود خدا نرسد
رسید عمر به پایان گذشت جان ز لبم
رسید بر لب جانان ولی به جا نرسد
هوای سایهٔ بالای آن کسم به سر است
که بر سر کسی این سایه بیبلا نرسد
گذشت کار من از حرف باز از پی من
به غیر یاوهسرایی ژاژخا نرسد
اگر به حرف اثر بود زین میانه چرا
در آسمان به هدف تیر یک دعا نرسد
عقیده عقده کلک مسلک و محن میهن
به من ز عشق وطن غیر از ابتلا نرسد
به شهر نیستی آن سان غریب افتادم
که سالها شد و یک یار آشنا نرسد
تو تا رسایی اقبال من ببین که رسا
رسید بر همه در هر کجا به ما نرسد
چه شد که دست تو عارف شد آنقدر کوتاه
که هرچه کردی بر دامن رسا نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و جدایی نوشته شده و احساس عمیق درد و فقدان را بیان میکند. شاعر از عدم دسترسی به معشوق و حسرتی که بر دلش نشسته، صحبت میکند. او به پایان عمرش و نرسیدن به آرزوها و خواستههایش اشاره میکند و میگوید که حتی دعاها و تلاشهایش نیز به جایی نمیرسد. همچنین، شاعر به تنهایی و غریبتی در دنیا اشاره میکند که به هیچ کس جز درد و رنج، چیزی نمیرسد. در نهایت، او از ناتوانی خود در رسیدن به عشق و آرزوهایش گلهمند است.