شمارهٔ ۱۳ - خوشی به گریه عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فتادم از نظر آن لحظهای که دور شدم
خوشم به گریه که از دست هجر کور شدم
گهی به میکده و گاه در خراباتم
هزار شکر که با اهل درد جور شدم
دعاش گفتم و دشنام هم نداد جواب
کجاست مرگ که پیش رقیب بور شدم
به نرد عشق تو عمری به ششدر افتادم
در این قمار دگر لات و لوت و عور شدم
دو چشم مست تو دنبال شور و شر میگشت
شدم چو مست به همچشمیاش شرور شدم
بهشت و حوری و کوثر به زاهد ارزانی
بیار می که بری از بهشت و حور شدم
ز دست هجر تو کنجی نشسته عارف و گفت
چو نیست چاره ز بیچارگی صبور شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات خود درباره جدا شدن و عشق میپردازد. او در لحظهای که از عشق فاصله میگیرد، گریه را به دلیل دوری از معشوق خوشایند میداند. او در حال سرمستی و همنشینی با اهل درد، همواره در جستجوی عشق و شور و حال است. شاعر به قمار عشق اشاره میکند که در آن مانند یک باخته، دچار آشفتگی و نقصان میشود. همچنین او به زیبایی چشمان معشوق اشاره میکند که او را مست و سرمست کرده و از لذتهای دنیوی مانند بهشت و حور نیز میگذرد. در نهایت، او با اشاره به درد جدایی میگوید که در مقابل بیچارهگی، صبر و سکوت را انتخاب میکند.