شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خسته از دست روزگار شدم
ماندم آنقدر تا ز کار شدم
خون دل آنقدر به دامن ریخت
که من از دیده شرمسار شدم
تن و جان خسته بار هجر گران
به عجب زحمتی دچار شدم
به امید گل رخت چندان
ماندم ای سرو قد که خوار شدم
نخورد کس شراب عشق که من
خوردم این باده و خمار شدم
به سر زلف گو قراری گیر
که ز اندازه بیقرار شدم
دیدمش یک نگاه و جان دادم
خوب از این قید رستگار شدم
شب وصل است من به رغم رقیب
به خر خویشتن سوار شدم
گفت عارف از این خوشم که دگر
با غم یار یار غار شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خستگی و زحمتهای ناشی از دوری و هجران سخن میگوید. او از شرم و رنجی که از عشق و دلباختگیاش به دوش میکشد، مینالد و به امید دیدار محبوب، روزها را سپری میکند. شاعر به بیقراری ناشی از عشق اشاره میکند و بیان میکند که با یک نگاه محبوب جانش را از دست میدهد. او از آزادیاش پس از وصال با معشوق و اینکه به همراهی درد و غم عشق راضی شده است، سخن میگوید. این شعر به بیان عواطف عمیق و چالشهای عاشقانه شاعر میپردازد.