شمارهٔ ۱۵ - عوض اشک عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عوض اشک ز نوک مژه خون میآید
با خبر باش دل از دیده برون میآید
مکن ای دل هوس سلسله زلف بتان
که از این سلسله آثار جنون میآید
اضطرابی به دل افتاد حریفان، بیشک
آنکه صید دل ما کرد، کنون میآید
پی قتلم صف مژگان ز چه آراستهای
بهر یک تن ز چه صد فوج قشون میآید
همچو ضحاک دو مار سیه افکنده به دوش
که به مغز سر انسان به فسون میآید
بس که تیر از مژه بر بال و پر دل زدهای
پر برآورده و بیچاره زبون میآید
خیمه زد پادشه عشق به خلوتگه دل
عقل بیچاره چو درویش برون میآید
گذر باد صبا تا که بر آن زلف افتاد
مشکآمیز شد و غالیهگون میآید
عارف از دست تو با چرخ فلک در جنگست
که نفاق از فلک بوقلمون میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیتی از غزل عاشقانهای است که شاعری از درد و رنج عشق خود میگوید. او از عواطف عمیق و اضطراب دلش به خاطر زلف و زیبایی معشوقش سخن میگوید. شاعر بیان میکند که اشکهایش به جای آب، خون گریه میکنند و این نشاندهنده عمق احساسات اوست. همچنین به تأثیر زیبایی معشوق بر دل و عقل اشاره میکند که عقل را به وحشت میاندازد و عشق را بر سر دل چادر میزند. شاعر از تیر نگاه معشوق و غم ناشی از آن میگوید و در نهایت به جنگ عارف با جهان اشاره میکند که ناشی از جدایی و نفاق است. کل این شعر تصویری از عشق و عواطف پیچیده آن را به نمایش میگذارد.