نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - بوسه و جان عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم ز کف سر زلف تو را رها نکند

دل از کمند تو وارستگی خدا نکند

اگرچه خون مرا بی‌گنه بریخت ولیک

کسی مطالبه از یار خون‌بها نکند

هر آنکه از کف معشوق جامِ می گیرد

نظر به جانب جام جهان‌نما نکند

بسوخت سینه ندیدم اثر ز آه سحر

ز من گذشت، کسی بعد از این دعا نکند

به بلبلان چمن از زبان من گویید

به خواب ناز گلم رفته کس صدا نکند

تو بوسه ده که مَنَت جان نثار خواهم کرد

کسی معامله بهتر از این دو تا نکند

بگفتمش که دلت جای عارف است بگفت

کسی به دیر شهان فرش بوریا نکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و عاطفی گوینده به معشوقش است. شاعر می‌گوید که دلش به زلف معشوق وابسته است و نمی‌تواند از آن رها شود. حتی اگر معشوق به او آسیبی برساند یا خونش را بریزد، او انتظاری از یار ندارد. شاعر بر این باور است که هیچ‌کس نمی‌تواند مانند او نسبت به عواطف و احساسات عشق عمل کند و هیچ‌کس توانایی درک عمیق این عشق را ندارد. در پایان هم به معشوق می‌گوید که نشان دهنده‌ی احساسش یک بوسه است و او حاضر است جان خود را برای آن نثار کند. این شعر پر از غم و وسوسه‌های عاشقانه است و به شوق و تمنای عمیق مخاطب اشاره دارد.