شمارهٔ ۵ - راز دل عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
از غم هجر تو روزگار ندارم
غیر وصال تو انتظار ندارم
چون خم گیسوی بیقرار تو یک دم
بی رخ ماهت بتا قرار ندارم
بر سر بازار عشقبازی بر کف
جز سر و جانی بتا نثار ندارم
اشک شراب و دلم کباب چه سازم
کز خم گیسوی یار تار ندارم
راز دل دردمند خود به که گویم
من که به جز اشک غمگسار ندارم
زلف تو چون سنبل است روی تو چون گل
گر دهدم دست بیم خار ندارم
سیل سرشکم چکید و نامه سیه شد
آه که مجبورم اختیار ندارم
از غم هجر رُخَت به باغ تصور
چون دل خود لاله داغدار ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و غم ناشی از جدایی و فراق معشوق صحبت میکند. او میگوید که دلی جز انتظار ملاقات یار ندارد و در غم او بیقرار است. عشق او به اندازهای عمیق است که از اشک و دردش نمیتواند بگوید و تنها به یاد معشوق زندگی میکند. زلف و چهره محبوبش را توصیف کرده و بیان میکند که در این عشق جز غم و اشک چیزی ندارد. او حس میکند که در این وضعیت هیچ اختیاری ندارد و به خاطر محبت خود، از زندگی واقعی دور است.