شمارهٔ ۲۲ - غم تن عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که نیست غم تن چه قید پیرهن است
به تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن است
خوش آن زمان که من از قید تن شوم آزاد
چو نیک در نگری این فضا نه جای من است
خلاصیِ دلِ من از چَهِ زَنَخدانش
همان حکایتِ مور است و قصهٔ لگن است
بلای جان من آن چشم فتنهانگیز است
سیاه روزم از آن طُرّهٔ شکن شکن است
چو کند صورت شیرین ز تیشه دانستم
از آن زمان که همان تیشه خصم کوهکن است
اگرچه پاس حقوق وفا تو نشناسی
ولیک قصد من از رویت حق شناختن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق از رهایی و نداشتن نگرانی نسبت به بدن و قیدهای آن است. شاعر از ننگی که در زندگی به دلیل وجود جسم و تن خود احساس میکند، گلایه میکند و آرزوی آزادی از این قیدها را دارد. او بر این باور است که این دنیا برایش مناسب نیست و گرفتار دلبستگیهایی شده که به نماد زحمات و بلای جانش تبدیل شدهاند. در نهایت، شاعر میگوید که اگرچه دیگران نمیتوانند حقوق او را درک کنند، هدف او از توجه به زیباییها تنها شناخت حقیقت است.