شمارهٔ ۳۲ - دل خوار کرد عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا
نگذاردم به حال خود این بوالهوس مرا
از بس که غم کشیده مرا سر به زیر پر
خوشتر ز عالمی شده کنج قفس مرا
پرسد طبیب درد دلم را چه گویمش
چون نیست اهل درد همین درد بس مرا
با هرکسی ز مهر زدم دم چو خود نبود
اهل وفا نگشت یکی دادرس مرا
مستم رها کنید بگریم به حال خویش
مست آنقدر نیم که بگیرد عسس مرا
چون نورسیدهام ز ره ای پیر میفروش
از آن شراب کال یکی کام رس مرا
چنگی به دل نمیزندم نغمههای عود
ای تار و نی شوید دمی همنفس مرا
گفتم که بد معرفی عارف شدی و گفت
«این نام نیک تا ابدالدهر بس مرا!»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دلخوریها و اندوههایش میگوید. او از غم و دردهایی که کشیده گله مند است و احساس میکند که نمیتواند به حال خود رها شود. زندگی برای او شبیه به قفس شده و با وجود پرسشهای دیگران از دردش، نمیتواند توضیحی بدهد. او اظهار میکند که در عشق و وفا فقط زندگی پر از ناامیدی دیده و هیچ کسی به او یاری نکرده است. همچنین، در حالتی مستی به سر میبرد که نمیتواند خود را کنترل کند و احساس میکند که به زودی از شراب نیکویی بهرهمند خواهد شد. شاعر خواستار آرامش و همدلی است و در نهایت به این نتیجه میرسد که نام نیکو و معرفت، برای او کافی است.