نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ - خیال عشق عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آید

ز من علاج به جز ترک سر نمی‌آید

الهی آنکه نبودی نهال قد بتان

که جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید

وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی

که بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید

برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب

دمی بایست که دل بی‌خبر نمی‌آید

چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر

که این پسر به سراغ پدر نمی‌آید

تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید

که از نژاد ستم دادگر نمی‌آید

سروش گفت چو عارف سخنور استادی

نیامده است به دوران دگر نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره عشق و ناتوانی در فراموش کردن آن صحبت می‌کند. شاعر بیان می‌کند که عشق معشوقش از دلش نمی‌رود و هیچ درمانی جز ترک کردن سراغش ندارد. او به بی‌وفایی و جفا از خوبان اشاره می‌کند و می‌گوید که از انسان‌ها نباید انتظار مهر و وفا داشت. همچنین، به دل‌نگرانی‌هایش درباره یار و رقیب پرداخته و به مثال زلیخا و یوسف اشاره می‌کند که در پی او نمی‌رود. در پایان، شاعر به ناامیدی از عدالت و امید به نسل قجر اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که سخن عارفانه و حقیقی در زمانه‌های مختلف تکرار نمی‌شود.