نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی! عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)

واعظا گمان کردی داد معرفت دادی

گر مقابل عارف ایستادی استادی

پار در سر منبر داده حکم تکفیرم

شکر می‌کنم کامروز زان بزرگی افتادی

گر قبالهٔ جنت پیشکش کنی ندهم

یک نفس کشیدن را در هوای آزادی

طی راه آزادی نیست کار اسکندر

پیر شد در این ره خضر مرد اندر این وادی

از خرابی یک مشت رنج‌بر چه می‌خواهی

تا به کی توانی کرد ز این خرابی آبادی

پنجهٔ توانایی گر مدد کند روزی

بشکنم من از بازو پنجهٔ ستبدادی

کاش یک «ترر» ز اول، شر بوالبشر می‌کند

تا که ریشهٔ آدم از میان برافتادی

نیکنامیِ انسان زندگی پس از مرگ است

عارفا به بدنامی خوب امتحان دادی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد تفسیر آزادی و معرفت است. شاعر به واعظی انتقاد می‌کند که خود را عالم می‌داند و به دیگران حکم می‌دهد، در حالی که عارف واقعی را نمی‌شناسد. او از آزادی به عنوان ارزش بالاتر از بهشت یاد می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که پیمودن راه آزادی نیاز به تلاش و دانش بیشتری دارد. شاعر به ناکامی‌های بشر و تلاش‌های بیهوده او در بهبود شرایط اشاره می‌کند و از قدرت اراده و توانایی‌های انسانی سخن می‌گوید. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که خوب بودن و نیکنامی انسان در زندگی پس از مرگ اهمیت بیشتری دارد.