شمارهٔ ۴۳ - آرزو عارف قزوینی
عارف قزوینی / غزلها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست
یاران شدند بدتر از اغیار گو به دل
کای یار غار صحبت اغیارم آرزوست
ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب
رفته است و من دو دیدهٔ بیدارم آرزوست
ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست
بیدار هر که گشت در ایران رود به دار
بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست
ایران فدای بوالهوسیهای خائنین
گردیده یک قشون فداکارم آرزوست
خونریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون
ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست
در زیر بار حس شدهام خسته راه دور
با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست
بیزار از آن بُدَم که در آن ننگ و عار نیست
امروز از آنچه عمری بیزارم آرزوست
مشت معارف ار دهن شیخ بشکند
زین مشت کم نمونهٔ خروارم آرزوست
حق واقف است وقف به چنگال ناکسان
افتاده دست واقف اسرارم آرزوست
تجدید عهد دورهٔ سلطان حسین گشت
یک مرد نو چو نادر سردارم آرزوست
ما را به بارگاهِ شَه عارف اگرچه راه
نَبوَد و لیک پاکیِ دربارم آرزوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد و آرزوهای عاطفی و اجتماعی شاعر اشاره دارد. او از درد عشق و آرزوی بهبودی صحبت میکند و به بدتر شدن وضعیت یاران و دوستانش اشاره میکند. شاعر نگران وضعیتی است که جامعه در خواب است و او به بیداری و آگاهی نیاز دارد. او بر ویرانی ایران و ضرورت اصلاح امور تأکید دارد و آرزوی بیداری و حیات با عزت را برای مردم دارد. همچنین از خائنینی که به کشور آسیب زدهاند و فدای دلیری و فداکاری ملت یاد میکند. در نهایت، شاعر بر اهمیت دانش و تجدید امید به رهبری نو تأکید دارد و آرزوی رسیدن به درباری پاک و عارف را دارد.