نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ - بی‌هنری و تن‌آسایی عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله را

زیان بس است ز مردم ببر معامله را

فراخنای جهان بر وجودِ من تنگ است

تو نیز تنگ‌تر از این مخواه حوصله را

دلِ تو ز آهن و من رَه بدان از آن جویم

که راه‌آهن کرده است وصل فاصله را

شدند دَه‌ْدِله و اجنبی‌پرست، منم

که می‌پرستم ایران‌پرستِ یکدله را

تو ای دویده بیابان رنج بهر وطن

به چشم من بِنِهْ آن پای پُر ز آبله را

به هیچ مملکت و ملت این نبوده و نیست

به دست گرگ، شبانی رها کند گله را

مراست رأی کز این بعد انتخاب کنند

وکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را

اگرچه دختر فکر تو حامله است عارف

بگو مترس و ببین مردهای حامله را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به انتقاد از وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه می‌پردازد و احساس ناامیدی و سرخوردگی شاعر را از رفتار مردم و مسئولان نشان می‌دهد. شاعر به دل ملامتگر خود می‌گوید که به شکایت و گلایه نپردازد چون زیان از مردم بس است. او در ادامه اشاره می‌کند که دنیا بر او تنگ است و به دنبال ارتباطی عمیق‌تری است. همچنین، او احساس تنها بودن و پرستش وطن را بیان می‌کند و به تبعیض و ناعدالتی‌هایی که در جامعه وجود دارد، اعتراض می‌کند. در نهایت، با اشاره به مسؤولیت‌های نادرست برخی از جانیان، تصویری از فساد و ناکارآمدی را ترسیم می‌کند.