نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ - هجر و سفر عارف دربه‌در عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت

تاریخ زندگی همه در درد سر گذشت

گویند اینکه عمر سفر کوته است و من

دیدم که عمر من ز سفر زودتر گذشت

بستی درم ز وصل و گشودی دری ز هجر

آوخ ببین چه‌ها به منِ دربه‌در گذشت

هجر تو خون دل به حسابت حواله کرد

در دوری‌ات معیشتم از این ممر گذشت

با کوه کوه بار فراق غمت به کوه

رفتم، رسید سیل سرشک از کمر گذشت

بازیچه نیست عشق و محبت مگر نبود

در راه عشق یار پدر از پسر گذشت؟

سود و زیان و نفع و ضرر دخل و خرج عشق

کردم پس از هزار ضرر سربه‌سر گذشت

ما را چه خوب دست‌به‌سر کرد تا که چشم

آمد ببیندش که چو برق از نظر گذشت

کو، تا دگر پدید شود گویمش چه‌ها

بر من ز دست ظلم تو بیدادگر گذشت!»

کاری مکن که خلق ز جورت به جان رسند

ای جورپیشه، ورنه ز من یک نفر گذشت

مشکل بُوَد که از خطرِ عشق بگذری

عارف تو را که عمر ز چندین خطر گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف گذر عمر و تأثیرات عشق و جدایی بر زندگی شاعر می‌پردازد. شاعر به تلخی بیان می‌کند که عمرش در جدایی و سفر سپری شده و هر دو به نوعی درد و رنج آورده‌اند. او به تضاد بین وصل و هجر اشاره می‌کند و می‌گوید که جدایی از معشوق به او درد و رنج زیادی تحمیل کرده است. احساسات عمیق و دردناک ناشی از عشق و فراق در این شعر برجسته است و شاعر به عواقب آشکار عشق، نفع و ضرر آن، و همچنین خطرات ناشی از آن اشاره می‌کند. در نهایت، او هشدار می‌دهد که نباید با احساسات مردم بازی کرد و از عواقب آن آگاه باشد.