نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷ - درد عشق عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیست

سر شب تا سحرش غیر پریشانی نیست

تا به ویرانهٔ دل جغد غمش مأوا کرد

چون دلم در همه جا کلبهٔ ویرانی نیست

با طبیبِ منِ رنجور بگویید که درد

درد عشق است ورا چاره و درمانی نیست

دلم از طره بیفتاد به چاه زنخش

راه جز چاه مگر درخور زندانی نیست

تو بدین حسن اگر جانب بازار آیی

هیچکس مشتری یوسف کنعانی نیست

خرقهٔ زهد بسوزان و مجرد می‌باش

جامه‌ای هیچ به از جامهٔ عریانی نیست

عارفا عمر به بیهوده تلف شد من بعد

چه خوری غصه که سودی ز پشیمانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد زخم‌های ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که بدون محبوبش، دل و دنیایش بی‌نظم و پریشان است. او به ویرانی دل خود اشاره می‌کند و از درماندگی‌اش در برابر درد عشق سخن می‌گوید. شاعر همچنین به زیبایی محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگران نمی‌توانند همانند او را ارزشمند بدانند. او از دنیا و زهد منفعتی نمی‌بیند و به زندگی بی‌هدف اشاره می‌کند و نهایتاً به بی‌فایده بودن پشیمانی‌هایش می‌پردازد. به طور کلی، شعر بیانگر عشقی شدید، درد و ناامیدی است.