نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ - سفر بی خبر عارف قزوینی

عارف قزوینی / غزل‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بی‌خبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد

همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد

فتنهٔ چشم تو ای رهزن دل تا به سر است

هر کجا پای نهم فتنه و شر خواهم کرد

لذت وصل تو نابرده فراق آمده پیش

سود نابرده ز سرمایه ضرر خواهم کرد

گلهٔ زلف تو با روز سیه خواهم گفت

صبح محشر شب هجر تو سحر خواهم کرد

وقت پیدا اگر از دیدهٔ خون‌بار کنم

مشت خاکی ز غمِ یار به سر خواهم کرد

گفته بودم به ره عشق تو دل خوش دارم

به جهنم که نشد، کار دگر خواهم کرد

خلق گفتند که از کوچهٔ معشوق نرو

گر رود سر من از این کوچه گذر خواهم کرد

تیر مژگان تو روزی ز کمان گر گذرد

اولین بار منش سینه سپر خواهم کرد

گشت این شهرهٔ آفاق که عارف می‌گفت

همه آفاق ز جور تو خبر خواهم کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و درد فراق می‌گوید و به صراحت بیان می‌کند که به رغم مشکلات و فتنه‌هایی که از عشق معشوقش برمی‌خیزد، قصد سفر به جایی را دارد که به عشقش نزدیک‌تر شود. او از زیبایی‌های چشمان معشوقش سخن می‌گوید که دل او را به درد می‌آورد و به دنبال لذتی است که حتی در فراق نیز احساسش می‌کند. شاعر اذعان می‌کند که حتی اگر به جهنم برود، باز هم عشق را فراموش نخواهد کرد و در نهایت تصمیمش بر این است که از عشقش دریغ نکند، حتی اگر باید با مشکلات و دردهای آن روبرو شود. او به شدت وابستگی‌اش به معشوق را نشان می‌دهد و می‌گوید که از گذر سرش از کوچه معشوقش هم نمی‌گذرد.