نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ عارف قزوینی

عارف قزوینی / تصنیف‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شانه بر زلف پریشان زده‌ای به به به

دست بر منظرهٔ جان زده‌ای به به به

آفتاب از چه طرف سر زده امروز که سر

به من بی‌سر و سامان زده‌ای به به به

صف دل‌ها همه بر هم زده‌ای ماشاءاله

تا به هم آن صف مژگان زده‌ای به به به

صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاک

تا سر از چاک گریبان زده‌ای به به به

من خراباتیم از چشم تو پیداست که دی

باده در خلوت رندان زده‌ای به به به

تو بدین چشم گر عابد بفریبی چه عجب

گول صد مرتبه شیطان زده‌ای به به به

تن یک‌لایی من بازوی تو سیلی عشق

تو مگر رستم دستان زده‌ای به به به

بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواَش

همچو سگ سنگ به دندان زده‌ای به به به

عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیست

دست بالاتر از امکان زده‌ای به به به

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف زیبایی و عاشقانه از یک معشوق است که شاعر به ستایش ویژگی‌های او می‌پردازد. شاعر به شکلی لطیف از حالت موزون و جذاب زلف معشوق، چشم‌هایش و تأثیرش بر دل‌ها سخن می‌گوید. او همچنین اشاره به تأثیر عمیق معشوق بر وجود خود و دلدادگی‌اش دارد و اعتراف می‌کند که عشق و زیبایی معشوق به شکلی است که حتی عابدان را هم فریب می‌دهد. سرانجام، شاعر به قدرت و تأثیر خاصی که این معشوق بر او دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که این احساسات از دیگران فراتر است.